تبليغاتX
پرده پندار

پرده پندار

شايد برنامه ایده‌آل زندگی من اینه که، صبحٍ زود بدون دردسر از خواب بیدار بشم ، ورزش بکنم ، کتاب بخونم ، نت‌گردی بکنم ، موسیقی گوش بدم ، موسيقي بنوازم، غذاي خوشمزه درست کنم ، اعصاب خردکنی‌ها رو هیچی حساب کنم  و يکم معاشرت مفيد کنم، شب ساعت 10 در حالی که لبخند رضایت از روز روی لبم باشه با یک مجموعه داستان برم که کم‌کم بخوابم.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:33 توسط اقلیما|

قند و هل با دهنت خو می کرد
زعفران کام تو را بو می کرد

استکان، لب به لبت دوخته بود
چای هم از لب تو سوخته بود...

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:30 توسط اقلیما|

من اگه یه روز یاد گرفتم به آدمایی که میان تو زندگیم" همونقدر اهمیت بدم که اونا بهم اهمیت میدن " اون روز رو یقیناً عید اعلام میکنم !!!!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:36 توسط اقلیما|

فقط تاریکی می داند

ماه چقدر روشن است

 فقط خاک می داند

دست های آب،چقدر مهربان.

معنی دقیق نان را

فقط آدم گرسنه می داند

فقط من می دانم

تو چقدر زیبایی!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط اقلیما|

یک حالي دارم که دلم بیهودگی می‌خواهد. له‌له می‌زنم که یک روز باشد که بتوانم بیهودگی کنم. انقدر عقده‌ای شدم که وقتی هم یک روز پیدا می‌شود، تمامش به استرس این می‌گذرد که الان چند ساعت دیگر هنوز می‌توانم بیهودگی کنم؟ هی می‌شمارم و می‌شمارم. مثل وقتی که خوابت نمی‌برد و صبح باید پی هزار کار بروی و هی می‌شماری که اگر همین الان خوابت ببرد چند ساعت خوابیدی. دلم می‌خواهد ول بگردم. دلم می‌خواهد لباس راحت تنم باشد و هي فکر نکنم فقط نیم‌ساعت مانده تا زمانی که بتوانم ول باشد...

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:31 توسط اقلیما|

یه دسته از آدمها هیچ حرفی برای گفتن ندارن و فقط درمورد بقیه حرف می‌زنن.
یه دسته از آدمها باز هم هیچ حرفی برای گفتن ندارن اما فقط در مورد خودشون حرف می‌زنن
اما دسته سوم آدمها کسایی هستند که آدم می‌تونه باهاشون در مورد چیزهایی غیر از خودشون و بقیه حرف بزنه. اینا آدم‌هایی هستند که ایده دارن.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:30 توسط اقلیما|

 لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود 
که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد ...


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:21 توسط اقلیما|

همه چیز کم کم اتفاق می‌افته؛

این تویی که یهو متوجه میشی..!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:3 توسط اقلیما|

اگه 2 روز فول تايم، وقت بذارم اين کاره تموم مي شه که داره استرسش پيرم مي کنه؟

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:35 توسط اقلیما|

ديروز امتحان دکترا بود. يه خانومي صندلي کنار من نشسته بود که رشته اي نبود من اسمش رو ببرم،‌ اين نگه من خوندم!! خلاصه که 2تا ليسانس،‌ 2 تا فوق ليسانس و يک دکترا داشت و باز هم اومده بود امتحان بده. اوت وقت دوستام بهم مي گن که دست از سر درس و کنکور برنمي دارم!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:6 توسط اقلیما|

هنوز هم نمی‌دونم بعدش می‌خوام چیکار کنم. کار کنم یا برم سفر، یا برم یه جای دیگه جهان،‌ یا بفهمم چطوری میشه بدون کار کردن پولی واسه سفر کردن داشت، يا فقط استراحت کنم ... همه چی فعلا بازه. منم عجله‌ای برای تصمیم گیری ندارم.


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 9:7 توسط اقلیما|

دست و دلم به انجام هيچ کاري نميره. هيچي. فقط دلم مي خواد اينجا نباشم. تو اين شرايط نباشم. مي خوام رها باشم. يه چيزي مدام توي وجودم چنگ ميزنه. بي اندازه بي انگيزه شدم نسبت به همه چي. چه سال مزخرفي 
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:44 توسط اقلیما|

سال 91 يه جورايي از امروز که اولين روز کاريه منه،‌ شروع شد. تعطيلات نوروز خوب شروع شد و پر از سفر بود، اما تا دلت بخواد بد تموم شد. با مريضي و بي حالي و افسردگي شديد بعد از تعطيلات و 13بدر در خانه! گريه اي مي کردم ها ديروز. ولي امروز که اومدم ديدم کار به اون بدي اي که ديروز هم فکر مي کردم نيست. البته بجز اين صبح زود بيدار شدن هاي لعنتي اش. سال 90 سال باحالي بود. از وضعيت بدي شروع شد. خيلي زير صفر. بهارش واقعاً افتضاح بود. البته بجز موقعيت شغلي خوبي که داشتم. يواش يواش يه کم بهتر شد و همسر برگشت و نجاتم داد. نيمه سال اوج خوشي 90 بود. تولدم،‌ تولدامون،‌ جشن عروسيمون .... . تا آخر سال هم زورم رسيد و خشکي نگهش داشتم. اما اين يه حقيقته که سالي که گذشت براي من سال صفر و يک بود. بدي ها و سختي هاش و شکست هاش نفس گير، و خوشي ها و شادي ها و موفقيت هاش هم تکرار ناپذير!! يه همچين سالي بود سال 90

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 9:59 توسط اقلیما|

گاهی نمی شود به خدا حرف درد را

با خود نگاه داشت و روز معاد  زد


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 9:3 توسط اقلیما|

بیا، بپر، آتشی که تو در قلب من روشن کردی از همه سرخ تر است.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 8:47 توسط اقلیما|

حس اسفند وقتی می گه
منو بذارید جزء فصل بهار
من بیشتر از خرداد بوی بهار میدم
ولی کسی به حرفش گوش نمیده

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:30 توسط اقلیما|

تب و لرز و دیگر هیچ

یعنی یه چی می‌گم یه چی می‌شنویدها...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 9:54 توسط اقلیما|

بهترین لذت زندگی این است که برای «وقت‌کشی» بهانه‌ای «واقعی» و «قانع‌کننده» داشته باشی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 8:21 توسط اقلیما|

امروز کتابی می خوندم به نام: رازهایم را مگو!

ماجرای دختری بود که در شرایط سقوط هواپیمایی که مسافرش بود، بدون اینکه فردی که کنار دستش نشسته رو بشناسه، از ترس شروع می کنه به گفتن تمام رازهای زندگیش. و ادامه داستان، ماجراهایی بود که از برملا شدن این رازها برایش پیش می آمد......

نه اینکه رازهای خیلی بزرگی رو داشته باشه ها (مثل اینکه قاتل فلانی کی بوده ......)، بلکه رازهایی از جنس تمام رازهای کوچکی که همه ما توی زندگیمون داریم. رازهای شخصی.

و امروز فکر کردم که چقدر نیاز دارم تا من هم تمامی رازهای کوچیکی که دارم و به یکی بگم. کسی که مطمئن باشم هیچ زمان دیگری وجود نخواهد داشت که او را ببینم. 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 22:6 توسط اقلیما|

خود کرده را تدبير چيست؟

    خود کرده را تدبير نيست!.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:45 توسط اقلیما|


آخرين مطالب
» ايده آل
» عصرانه
» 
» رسول يونان
» يللي تللي
» شناخت آدم ها
» چارلي چاپلين
» گاماس
» 
» کنکور
Design By : Pars Skin